سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 59 ، بازدید دیروز: 129 ، کل بازدیدها: 13359646


صفحه نخست      

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 95/12/10 ساعت : 8:55 صبح

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

 

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

خورشید نماینده ی فعال تو باشد

 

بگذار پس از این همه حرافی بی ربط

خط های جهان جمله در اشغال تو باشد

 

هر چند خداوند غزل را به بشر داد

تا شعر برازنده ی امثال تو باشد

 

اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل

مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد

 

یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی

تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد

 

سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق!

تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد

 

با این همه، بگذار به جای جدلی پوچ

در این جگر سوخته جنجال تو باشد

 

غلامرضا طریقی


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

بدست علیرضا بابایی در دسته موسی عصمتی تاریخ : 95/12/9 ساعت : 5:34 عصر

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

 

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

تهی شد از نم و باران، سبوی دریاها

 

چگونه از تو بگویم؟ که بغض خواهد کرد

در ابتدای سرودن، گلوی دریاها

 

هزار سال پیاپی به نام تو گرم است

کنار اسکله ها گفتگوی دریاها

 

از آن زمان که تو در خم، شراب ناب شدی

کویر پر شده از جستجوی دریاها

 

تمام قونیه، دهلی، تمام آفریقا

به رقص آمده از های و هوی دریاها

 

جهان ولی نگران است از زمانی که

به گورها برود آرزوی دریاها

 

موسی عصمتی


دیگر اشعار : موسی عصمتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/4 ساعت : 11:7 صبح

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

 

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری

 

تمام بود ونبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

 

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم

تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری

 

سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

 

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان

به خواب های درختانِ بارور ببری

 

و بعد نامه شوم من... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری

 

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

 

دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

 

پیمان سلیمانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 95/12/1 ساعت : 12:6 عصر

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

 

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

 

فاضل نظری 


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/12/1 ساعت : 9:17 صبح

 

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش

 

برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود

تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش

 

دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده را

حلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش

 

کویر تشنه‌ی عشقم، تداوم عطشم

دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش

 

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

دوباره در تن من روح نوبهاران باش

 

بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین

به باغ خسته‌ی عشقم، هزاردستان باش

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 95/11/28 ساعت : 6:55 عصر

پرنده مرده

 

حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست

دلی گرفته در آیینه های افسرده است

 

حکایت من در مشت روزگار دچار

پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست

 

یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جدا

که هر یکی به غم دیگری گره خورده ست

 

به باغ رفتم و دیدم ان شقایق سرخ

که پیش پای تو روییده بود پژمرده ست

 

خلاصه ی همه ی رنج های ما این است

پرنده ای که دل اورده بود دل برده است

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

این روزها سخاوت باد صبا کم است

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/10/24 ساعت : 4:7 عصر

من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب  چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است

 

اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است

 

من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال

احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است

 

اقرار می کنم که در اینجا بدون تو

حتی برای آه کشیدن هوا کم است

 

دل در جواب زمزمه های بمان من

می گفت می روم که در این سینه جا کم است

 

غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را

حس می کنم برای دلم یک خدا کم است

 

 

محمد سلمانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آرزویم فقط این است زمان برگردد

بدست علیرضا بابایی در دسته مهسا تیموری تاریخ : 95/10/18 ساعت : 11:4 صبح

آرزویم فقط این است زمان برگردد

 

آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد

 

سالها منتظر سوت قطارم که کسی

باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد

 

من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش

نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد

 

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد

 

پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد

 

مهسا تیموری  


دیگر اشعار : مهسا تیموری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

بدست علیرضا بابایی در دسته سید تقی سیدی تاریخ : 95/10/18 ساعت : 10:57 صبح

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

 

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام

 

تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن

من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام

 

تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم

تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام

 

زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى

مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام

 

شناختند عامیان من و تو را به این نشان

تو را به صبر کردنت مرا به بى قرارى ام

 

چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام

 

سید تقی سیدی  


دیگر اشعار : سید تقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته رهی معیری تاریخ : 95/10/2 ساعت : 5:19 عصر

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

 

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

 

اسیر گریه ی بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست 

 

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

 

مرا ز باده ی نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

 

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

 

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

 

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

 

کجا به صحبت پاکان رسی که دیده ی تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

 

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

 

رهی معیری


دیگر اشعار : رهی معیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   11   12   13      >

محبوب کردن