سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 60 ، بازدید دیروز: 129 ، کل بازدیدها: 13359647


صفحه نخست      

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/8/11 ساعت : 3:57 عصر

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم

 

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم

عشق را زنده نگه دار که بر می گردم

 

بس کن این سر زنش "رفتی و بد کردی" را

دست از این خاطره بردار که بر می گردم

 

دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است

تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم

 

بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت

عاشقت می شوم این بار که بر می گردم

 

گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی

به همان دیده بیدار که بر می گردم

 

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار

روی رف آیینه بگذار که بر می گردم

 

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به شب و پنجره بسپار که می گردم 

 

امید مهدی نژاد


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

بدست علیرضا بابایی در دسته علی اصغر شیری تاریخ : 96/8/9 ساعت : 9:50 صبح

 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 

عشق آغاز خوشی نیست، که بی‌فرجامی ‌است

 هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی ‌است


 همه‌ی پنجره‌ها بسته‌تر از زندانند

 همه‌ی خاطره‌ها برزخ بی‌هنگامی ‌است


 حرف‌هایت فقط افسانه و شهرآشوبند

 صحن هر محکمه‌ای صحنه‌ی ناآرامی ‌است


 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی ‌است!؟


 مانده با این همه تردید چه حکمی‌بدهد!؟

 بی‌گمان آخر این قصه، فقط بدنامی‌ است!

 
علی اصغر شیری


دیگر اشعار : علی اصغر شیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر معاذی تاریخ : 96/7/27 ساعت : 3:31 عصر

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

 

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشم های تو باشم رهاترم

 

دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست

من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

 

گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج

پیش تو از هر آینه بی ادعاترم

 

قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم

 

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو

از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم

 

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم

خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم... 

 

اصغر معاذی


دیگر اشعار : اصغر معاذی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

بدست علیرضا بابایی در دسته فرهاد شریفی تاریخ : 96/7/23 ساعت : 7:44 عصر

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

 

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

در چشم من این گونه غریبانه نبودی

 

آن قدر که من عاشق و مجنون تو بودم

لیلی من ِبی کس و دیوانه نبودی

 

هم در دل من بودی و هم درد دل من!

در خانه ی من بودی و همخانه نبودی

 

من مرغک بی بال و پری بودم و افسوس

هم دام بلا بودی و هم دانه نبودی

 

بیهوده نکش بر سر من دست نوازش

تو موی پریشان مرا شانه نبودی

 

دشمن نکند با دل من آنچه تو کردی

نفرین به تو ای دوست، تو بیگانه نبودی!

 

از پیله ی ابریشم من حلّه نبافید

ای کِرم! تو شایسته ی پروانه نبودی!

 

فرهاد شریفی


دیگر اشعار : فرهاد شریفی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 96/7/22 ساعت : 10:59 صبح

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

 

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج ‌ِ کهن فلسفه دارد

 

سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"

تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد

 

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...

و همین "حیف" خودش مطمئا فلسفه دارد

 

آمدی بر سر قبرم ، نشد از قبر در آیم

تازه فهمیده ام این بند ِکفن فلسفه دارد

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس تاریخ : 96/7/17 ساعت : 9:32 صبح

گاهی گمان نمیکنی

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

 

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

 

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

ناشناس


دیگر اشعار : ناشناس
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی صادقی مود تاریخ : 96/7/10 ساعت : 4:31 عصر

پاییز غمگین

 

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

هم معنیِ عشق و یار را فهمیدم

 

موضوعِ تمام شعرهایم شدی و

آلوده شدن، دچار را فهمیدم

 

با حالت گیسوی به هم بافته ات

معنای طناب دار را فهمیدم

 

درمحضرعشق تا که سَر خَم کردم

افسار شدم ، سوار را فهمیدم

 

با عشوه به دیگران که می خندیدی

بی غیرتِ بی بخار را فهمیدم

 

هرهفته - سه شنبه عصر- تنها ماندم

بد قولیِ در قرار را فهمیدم

 

در بوسه ی آخرِ خداحافظی ات

طعمِ بدِ زهرمار را فهمیدم

 

امروز به تقدیر تو را باخته ام

معنای بدِ قمار را فهمیدم

 

پاییز، فقط تو را هوس می کردم...

مردانه ترین ویار را فهمیدم !

 

مهدی صادقی مود


دیگر اشعار : مهدی صادقی مود
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:51 صبح

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

 

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند 

ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند 

 

چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین 

روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند 

 

نیم خورده روی دست زندگی افتاده است 

از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند

 

من زمین رادوست دارم با تمام تنگی اش 

راضی ام ازاینکه چشمانت فریبم داده اند 

 

رودهای من به آغوشت سرازیرند باز 

رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند 

 

بیش ازاین ای بغض کهنه! میخکوب من مباش 

من درختی زخمی ام،طرح صلیبم داده اند 

 

می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم 

بازهم تسبیحی از?امن یجیبم? داده اند 

 

حسنا محمدزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم گرفت

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:27 صبح

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر... وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت  بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت

 

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...

وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

 

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود

از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...

 

مجید ترکابادی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی سفر به جاذبه ی ماه لازم ست

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/15 ساعت : 10:3 صبح

گاهی سفر به جاذبه‌ ی ماه لازم‌ ست

 

گاهی سفر به جاذبه‌ی ماه لازم‌ست 

دیوانگی برای همه گاه لازم‌ست! 

 

دل کندن و بریدن رفتن محال نیست 

یک کوه را اراده‌ی یک کاه لازم‌ست 

 

«مقصد رسیدن‌ست» بهانه‌ست جاده هم!

تا آمدن به سوی تو یک راه لازم‌ست! 

 

رفتن دلیل منطقی جاده‌ها نبود... 

در عشق هم‌مسیر نه، همراه لازم‌ست 

 

از نقش‌های بی‌خودی خود مکدّرند 

نه «ها» برای آینه‌ها «آه» لازم‌ست 

 

یک چشم هم‌زدن ره صد ساله رفتن‌ست 

در عشق این توقف کوتاه لازم‌ست!  

 

امیر اکبرزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

محبوب کردن