سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 60 ، بازدید دیروز: 129 ، کل بازدیدها: 13359647


صفحه نخست      

نبض شعر

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/12 ساعت : 5:59 عصر

نبض شعر

 

با سلام :

 از دوستان اهل شعر و ادب دعوت می کنم با ما در کانال نبض شعر همراه شوید ...!  

nabzeshear@

و از مطالب زیبای کانال که گلچین زیباترین شعرهای عاشقانه، آهنگ، عکس نوشته، سخنان بزرگان، تک بیتی های ناب، دوبیتی و غزل های معاصر و . . . هست بهره مند شوید و ما را با انتشار لینک کانال و دعوت از دوستان برای پیوستن به این جمع صمیمانه یاری کنید ...!

نیازمند ادمین از نوع فعال 

https://t.me/nabzeshear

https://www.instagram.com/nabzeshear/

 در ضمن انتقادات و پیشنهادات شما را با گوش جان پذیراییم

ارتباط با ادمین :@taghanak

0-9-1-3-5-1-1-7-3-4-5


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بدست علیرضا بابایی در دسته شهریار تاریخ : 05/2/5 ساعت : 8:30 عصر

تو غم انگیز ترین دوری دوران منی

 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

 

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

 

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

 

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

 

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

 

گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

 

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

 

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

 

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

 

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

 

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

 

"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

 


دیگر اشعار : شهریار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 05/2/2 ساعت : 9:2 صبح

شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم
تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم

به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی
من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم

تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی
تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم

میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی
گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم

هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد
تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم

سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی
و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم

شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم
اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم

نجمه زارع


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نشان عشق چیست

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 05/2/2 ساعت : 8:58 صبح

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی راحت کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی

در بین این همه ی غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل بجای خار باش
پل بجای این همه ی دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گلکاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ؛ ممکن شود

مولانا


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

سرمست عطر موی تو چون باغ شالی ام

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 04/6/10 ساعت : 11:2 صبح

سرمست عطر موی تو چون باغ شالی ام

این قدر غرق دیدنت شده بین درچه حالی ام

 

وقتی به سوی خانه ی تو پا نهم به راه

هرکس که حال مرا دید گفت عالی ام

 

در شور عشق تو صدها بلا به جان

دادم و زیر پای درد چونان حس قالی ام

 

اندر مصاف خاطره هایت به یاد خویش

چون لشکر شکست خورده به جنگی خیالی ام

 

در وقت دیدن تو گویا زبان من

لکنت گرفته چون تَرَک ظرفی سفالی ام

 

گویم که با تمام وجود دوست دالمت

ایا تو هم مرا چنین دوست دالی ام

 

 

 

#صادق_ب


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تنم تابوت غمگینی که جانم رانمیفهمد

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین_منزوی تاریخ : 00/7/11 ساعت : 10:49 صبح

شبیه بغض نوزادی که ساعت‌هاست می‌گرید  پر از حرفم کسی اما زبانم را نمی‌فهمد

 

تنم تابوت غمگینی که جانم رانمی‌فهمد

دلِ تنگم حصار استخوانم را نمی‌فهمد

 

شبیه بغض نوزادی که ساعت‌هاست می‌گرید

پر از حرفم کسی اما زبانم را نمی‌فهمد

 

انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم

کسی تا نشکنم راز نهانم را نمی‌فهمد

 

دلم تنگ است و می‌گریم،دلم تنگ است و می‌خندم

کسی که نیست دیوانه جهانم را نمی‌فهمد

 

چنان در آتش غم سوخته جانم که می‌دانم

پس ازمرگم کسی نام و نشانم را نمی‌فهمد

 

 

#حسین_منزوی


دیگر اشعار : حسین_منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

بدست علیرضا بابایی در دسته مرتضی_عابدپور_لنگرودی تاریخ : 00/5/23 ساعت : 8:58 صبح

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

 

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها

 

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

 

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت ...

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

 

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن اوایل ها...

 

و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

 

#مرتضی_عابدپور_لنگرودی


دیگر اشعار : مرتضی_عابدپور_لنگرودی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست

بدست علیرضا بابایی در دسته علی_صفری تاریخ : 00/5/21 ساعت : 8:52 صبح

تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست

 

تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست

مرا آغاز کن با خود، جهان جای تماشا نیست!

 

چنان بی اختیارم کرده گندمزار موهایت

که شرح حال من مانند موهایت، پریشانیست

 

پریشان کن وجودم را پریشان و پریشان تر

که فرق عشق با عادت، همین میزان ویرانیست

 

غمی زیباتر از این عشق در دنیا نخواهی دید

که آغازش پریشانی و پایانش پشیمانیست

 

به بغض و گریه هایم قول دادم شانه هایت را

همین انگیزه ی طی کردن شب های طولانیست

 

گناه دلبری کردن تمامش گردن یوسف

که در این عشق بدنامی سزاوار زلیخا نیست

 

به داروها نیازی نیست وقتی که تو را دارم

علاج خستگی هایم، فقط آغوش درمانیست!

 

تو را از درد تنهایی،مرا از عشق ترساندند

هزاران دوستت دارم در این تردید زندانیست

 

من از دیوانگی در اولین دیدار فهمیدم

که امکان فرار از عشق، با دیوار حاشا نیست

 

نبودی باز امشب هم، خیالت را بغل کردم

به لطف عشق، با تنهایی ام تا صبح مهمانیست

 

تو تنها تکیه گاه امن در روز مبادایی

بیا! شب‌های تنهایی کم از روز مبادا نیست

 

تمام شهر احوال مرا با چتر می پرسند

که بی تو آسمان روزگارم خیس و بارانیست

 

#علی_صفری


دیگر اشعار : علی_صفری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با آنکه بی دلیل رها میکنی مرا

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل_نظری تاریخ : 00/5/20 ساعت : 8:42 صبح

با آنکه بی ‌دلیل رها می‌کنی مرا

 

با آنکه بی ‌دلیل رها می‌کنی مرا

آنقدر عاشقم که نمی ‌پرسمت چرا؟

 

در پیچ و تاب عشق، به معنای هجر نیست

رودی ز رود دیگر اگر می‌شود جدا

 

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم

ما عاشق توایم، همین است ماجرا...

 

خوش باد روح آنکه به ما کنایه گفت

گاهی به ‌قدر صبر بلا می‌دهد خدا

 

حق با تو بود هر چه بکوشد نمی‌رسد

شیر نفس بریده به آهوی تیزپا

 

ای عشق! ای حقیقت باور نکردنی!

افسانه ‌ای بساز خود از داستان ما...

 

#فاضل_نظری


دیگر اشعار : فاضل_نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شعری به دفتر میبرم ، ابری و باران میشوی..

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 00/5/19 ساعت : 11:10 صبح

شعری به دفتر میبرم ، ابری و باران می‌شوی‌..‌

 

شعری به دفتر میبرم ، ابری و باران می‌شوی‌..‌

من سبز میجویم تورا ، دشت و بیابان می‌شوی.. ‌

هر شب به هنگام سحر ، داد از فراقت میکنم.. ‌

جامی ز دستت میرسد ، نا خوانده مهمان می‌شوی..‌

من باده را از جان خود در جام لبریزت کنم.. ‌

بی آن که کامی تر کنی ، ناگه مسلمان می‌شوی..‌

حتی ز لبخندت مرا ، شرمی به چشمم میرسد... ‌

صد رزم رو در رو مرا ، با دین و ایمان می‌شوی..‌

آه از زمانی کز تو من ، احساس آرامش کنم...‌

آرامشم برهم زنی ، با من پریشان می‌شوی...‌‌

#‌فاضل_نادر_پیشه‌


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن