سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 241 ، بازدید دیروز: 323 ، کل بازدیدها: 13351073


صفحه نخست      

آغاز کن تمام خودت را برای من

بدست علیرضا بابایی در دسته مهشید_دلگشایی تاریخ : 97/10/7 ساعت : 4:12 عصر

آغاز کن تمام خودت را برای من

 

آغاز کن تمام خودت را برای من 

پایان بده به غربت بی انتهای من 

 

سرکش ترین سروده ی شبهای شعر باش 

فانوس شو به تیرگی از ابتدای من 

 

با من بیا به هر چه که باید به پا کنی 

دستم بگیر و پا نکش از ماجرای من 

 

یکبار هم تصور این را نکرده ام 

کی میرسی به شهر سکوت صدای من 

 

کی میرسی به بغض گلوی ترانه ها 

کی میرسی به سردی حال و هوای من 

 

وقتی که باز هم گره ای کور میشوم 

ای کاش وا کنی گره از ساق پای من 

 

ذهنم ولی به رفتنت عادت نکرده است 

بویت هنوز میرسد از قصه های من 

 

#مهشید_دلگشایی


دیگر اشعار : مهشید_دلگشایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین_زحمتکش تاریخ : 97/10/3 ساعت : 9:43 صبح

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

 

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

لعنت به آغازی که آن را انتهایی نیست

 

سقراطم و شاگردهایم دشمنم هستند

این درد را جز شوکران نوشی دوایی نیست

 

دست گدایی پیش هرکس بردم، الا او

ما را قنوتی هست، اما "ربنایی" نیست

 

دنیا بجز غربت چه دارد؟ هیچ بعد از هیچ

در دوستانت هم بگردی آشنایی نیست

 

چشم تماشای شکوهت را ندارد دهر

آن روز کفش‌ات میدهد دنیا که پایی نیست

 

نجار پیری هستم و این آخر عمری

حالا که محتاج عصا هستم... عصایی نیست

 

#حسین_زحمتکش


دیگر اشعار : حسین_زحمتکش
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد_رفیعی تاریخ : 97/8/2 ساعت : 8:49 صبح

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

 

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

بد نیست گاهی در دلم احساس غم باشد

 

دنبال راه عمر جاویدان نمی گردم

بگذار عشقت جاده ای سوی عدم باشد

 

با مرگ من زیباتر از این نیز خواهی شد

زیباتری وقتی که در چشم تو نم باشد

 

دستم قدم زد باز عطر گیسوانت را

بهتر که راهش در شبی پر پیچ و خم باشد

 

عشق است نامش یا جنون تقدیر مردی که

دیوانه ی تو باشد و دیوانه هم باشد

 

#محمد_رفیعی


دیگر اشعار : محمد_رفیعی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

بدست علیرضا بابایی در دسته مصطفی_ملکی تاریخ : 97/6/30 ساعت : 7:52 عصر

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

 

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

ناز را افزوده ، با نازت توانم می بری

 

سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود

تا ته قلب من و تا استخوانم می بری

 

می زنی چشمک نهانی، جان تو! جان خودم!

با تکان پلک خود تا بی کرانم می بری

 

تا که می خواهم بگویم راز خود را ناگهان

دستهای مهربان را بر لبانم می بری

 

می کنی ساکت مرا با بوسه های بی هوا

شعر را با بوسه از روی زبانم می بری

 

تو شبیه دلبران هستی ولی جور دگر

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری...

 

#مصطفی_ملکی


دیگر اشعار : مصطفی_ملکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

بدست علیرضا بابایی در دسته نفیسه_موسوی تاریخ : 97/6/20 ساعت : 12:14 عصر

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

 

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر

 

شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است

رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر

 

خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا

ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!

 

حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که

چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!

 

شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم

هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!

 

نفیسه_موسوی


دیگر اشعار : نفیسه_موسوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/6/15 ساعت : 11:17 صبح

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

 

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم

 

گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان

در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...

 

از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت

پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..

 

عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وار

خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم

 

داستانم هفت خوان رستم دستان نشد

من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم

 

باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد

قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...

 

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی

چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...

 

#سیده_تکتم_حسینی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یا دستِ رفاقت نده و دست نگه دار

بدست علیرضا بابایی در دسته علیرضا قنبری تاریخ : 97/6/1 ساعت : 6:26 عصر

یا دستِ رفاقت نده و دست نگه دار

 

یا دستِ رفاقت نده و دست نگه دار

یا تا ته خط، حرمت این دست نگه دار

 

یا دست بکش مثل من از هرچه که مستی ست

یا این که مرا مثل خودت مست نگه دار

 

ای مرد نباید سخن از درد بگویی

در سینه ی خود هرچه که درد است، نگه دار

 

دور از توام و مثل تو دوروبر من نیست

مثل من اگر دوروبرت هست، نگه دار

 

عشق آخر خطّ است اگر، قصّه ی مارا

همواره در این کوچه ی بن بست نگه دار

 

علیرضا قنبری


دیگر اشعار : علیرضا قنبری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

علت بوسیدن اجبار میدانی که چیست

بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 97/5/27 ساعت : 10:1 عصر

علت بوسیدن اجبار میدانی که چیست

 

علت بوسیدن اجبار میدانی که چیست

تو،موافق نیستی...اینکار!میدانی که چیست

 

این جنون هروقت میبینم تو را سرمیزند

بوسه میخواهد دلم اصرار میدانی که چیست

 

مثل داروهای کم پیدانبودت فاجعه ست

من پر از درد توام بیمار میدانی که چیست

 

دستهایم رابگیر وچشمهایم ببین

لااقل یک مرتبه، یک بارمیدانی که چیست

 

بی جوابی،پاسخ دردآورچشمان توست!

ازسکوتت خسته ام،بیزار،میدانی که چیست

 

من فقط بوسیدمت اینقدرنفرینم نکن

منطقی رفتارکن رفتارمیدانی که چیست

 

آمرانه ،ظالمانه،جاهلانه ، هرچه هست

دوستت دارم تو را، بسیار،میدانی که چیست..

 

#مجتبی_سپید


دیگر اشعار : مجتبی سپید
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 97/5/13 ساعت : 9:36 صبح

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

 

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

 

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم

در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

 

که چون آوای حزن آلود یک ساز است، انگاری

خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

 

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار

به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

 

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی

که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

 

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد

برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را..

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من بی تو نیستم، تو بی من چه میکنی؟

بدست علیرضا بابایی در دسته مژگان عباسلو تاریخ : 97/5/5 ساعت : 4:26 عصر

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟

 

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟

بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

 

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم

با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

 

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

 

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد

می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

 

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون

با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

 

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار

یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

 

مژگان عباسلو


دیگر اشعار : مژگان عباسلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن