سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 60 ، بازدید دیروز: 129 ، کل بازدیدها: 13359647


صفحه نخست      

دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو

بدست علیرضا بابایی در دسته یدالله گودرزی تاریخ : 97/3/2 ساعت : 5:2 عصر

دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو

 

دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو

برای بوسه زدن موقعِ رسیدنِ تو

 

چه اتفاقِ قشنگی ست عاشقی کردن

میان بِرکه ی آرامِ آرمیدنِ تو !

 

چه آهوانه می گُذری ای پلنگِ آبی پوش

پُر است دستِ من از حسرتِ رمیدنِ تو

 

تو سیب سرخ نیازی و دستِ من نارَس !

بگو چگونه شبی می رسم به چیدنِ تو؟!

 

 

 

یدالله گودرزی


دیگر اشعار : یدالله گودرزی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 97/2/31 ساعت : 11:41 صبح

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج  حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج

 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

 

 ای کشتهء سوزاندهء بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

 

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

درست مثلِ دو چشمِ تو مست و هشیارم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/2/27 ساعت : 7:48 عصر

شبیهِ پنجره های نشسته در باران   غمِ تو دارم و از بغض و گریه سرشارم

 

درست مثلِ دو چشمِ تو مست و هشیارم

نه خواب میروم از دوری ات، نه بیدارم

 

شبیهِ پنجره های نشسته در باران 

غمِ تو دارم و از بغض و گریه سرشارم

 

کسی کجاست ببیندچگونه میشکنم؟

کسی کجاست ببیند چگونه میبارم؟

 

عزیزِ من که چو گیسوی تو پریشانم

عزیزِ من که به هجران تو گرفتارم

 

اجازه هست بگویم که عاشقت هستم؟

اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟

 

محمود اکرامی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از آتش فراقت، شرحی شنیده بودم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/2/24 ساعت : 11:22 صبح

از آتش فراقت، شرحی شنیده بودم  لیکن درون آتش، خود را ندیده بودم

 

از آتش فراقت، شرحی شنیده بودم

لیکن درون آتش، خود را ندیده بودم

 

گفتی بیا به سویم تا کام دل بیابی

دانستمی گر اینسان، با سر دویده بودم

 

هر سو شدم پی دل، کامی نگشت حاصل

مطلوب دل تو بودی، من نارسیده بودم

 

کی داشتم نصیبی از عشق تو حبیبی

گر در بهشت خرّم عمری خزیده بودم

 

این شور و شهد گفتار، از لطف توست ای یار

شاید ز قند لعلت، روزی مزیده بودم

 

ای مونس دل و جان، ای رشک ماه تابان!

گویی به سرّ و پنهان، مهرت خریده بودم

 

طوطی ز شوق دیدار، نالان شو از دل زار

گویا که بهر این کار، یار آفریده بودم

 

#ابوالحسن_توحیدی_امین   متخلص به #طوطی_همدانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد رشیدی پور تاریخ : 97/2/5 ساعت : 8:7 عصر

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!» خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر  من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر  یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر  یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر  بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر  تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»  #سجاد_رشیدی_پور

 

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر

 

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم

یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

 

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد

آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

 

یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ

ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر

 

بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است

هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر

 

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم

دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»

 

#سجاد_رشیدی_پور


دیگر اشعار : سجاد رشیدی پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 97/1/31 ساعت : 1:35 عصر

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

 

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

 

دل را قرار نیست، مگر در کنار تو

کاین سان کشد به سوی تو، منزل به منزلم

 

کبر است یا تواضع اگر، باری این منم

کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

 

با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست

بیرون کِش از شکنجه‌ی این چاه بابلم

 

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوه‌ی بهشتی از این باغ، حاصلم

 

تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد

چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم

 

دریا و تخته پاره و توفان و من، مگر

فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

 

شعرم ادای حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاری خود «خواجه» مشکلم

«با شیر اندرون شد و با جان به‌در شود

عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم»

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تقدیر من این بود

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدرضا ترکی تاریخ : 97/1/27 ساعت : 10:42 صبح

تقدیر من این بود در این غار مجازی  تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم

 

تقدیر من این بود در این غار مجازی

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت

نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم

 

ترس من از این است، اگر دیر بیایی

حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

 

روزی که بیایی و دل و دین بربایی

شاید من کافر شده بی دین شده باشم!

 

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 

#محمدرضا_ترکی


دیگر اشعار : محمدرضا ترکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد سامانی تاریخ : 97/1/26 ساعت : 10:7 صبح

چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم   هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

 

چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم 

هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق 

چه کنم؟ شیوه ی پرهیز نمی‌دانستم

گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟ 

گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم

بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد 

گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم

عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست 

مرگ را اینهمه ناچیز نمی‌دانستم

سجاد سامانی


دیگر اشعار : سجاد سامانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو میترسد

بدست علیرضا بابایی در دسته مسعود بابائی تاریخ : 97/1/24 ساعت : 3:51 عصر

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو می‌ترسد  همان که از غم پنهان تو چیزی نمی فهمد

 

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو می‌ترسد 

همان که از غم پنهان تو چیزی نمی فهمد 

 

برایم نوح بودی و چو کنعان ناخلف بودم 

ولی این بار کنعان دل به آیین تو می‌بندد

 

دل دیوانه و سرکش ندیدی معجزاتش را ؟؟

هوا عطر خدا دارد پدر وقتی که می‌خندد 

 

صدایت قرص تسکینم چه نجوایش چه فریادش 

به هر چه دارم از دنیا صدای توست می‌ارزد

 

به روی شانه ام دستت که باشد کوهم و مغرور

دلم را قرص کردی چون دل هر کوه می‌لرزد

 

به موهایت قسم مدیون دریای دلت هستم 

پدر ، آن قهرمانی که بدون وقفه می‌جنگد

 

مسعود بابائی 


دیگر اشعار : مسعود بابائی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تا باد میان من و تو نامه رسان است

بدست علیرضا بابایی در دسته مژگان عباسلو تاریخ : 97/1/22 ساعت : 9:45 صبح

تا باد میان من و تو نامه‌‌ رسان است

 

تا باد میان من و تو نامه‌‌رسان است

موی من و آرامش تو در نوسان است

 

 

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید

دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

 

هرچند که هر شاخه‌ گلی رنگی و بویی…

اما دَلگی خاصیت بوالهوسان است

 

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه

شیرینی بسیار، خوراک مگسان است

 

هر روز زمین شاهد توفان مهیبی‌ست

تا باد میان من و تو نامه‌رسان است

 

دنیا که به کام من و تو نیست، نبوده‌است

بگذار ندانیم به کام چه کسان است!

 

مژگان عباسلو


دیگر اشعار : مژگان عباسلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

محبوب کردن