سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 60 ، بازدید دیروز: 129 ، کل بازدیدها: 13359647


صفحه نخست      

خطی، خبری، هلهلهای از تو ندارم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد سلمانی تاریخ : 97/1/21 ساعت : 12:3 عصر

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم

 

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم

با این همه حتی گله‌ای از تو ندارم

 

آماده‌ی ویران شدنم، حیف، زمانی‌ست

دیگر اثر زلزله‌ای از تو ندارم

 

در دست، به جز شاخه‌ی خشکیده‌ی سرخی

در پای، به جز آبله‌ای از تو ندارم

 

عمری‌ست فقط شاعر چشمان تو هستم

هر چند که چشمِ صله‌ای از تو ندارم

 

بگذار به در گویم و دیوار بفهمد

من فاصله‌ای، فاصله‌ای از تو ندارم

 

هر لحظه بیایی، قدمت روی دو چشمم

در دل به خدا مسئله‌ای از تو ندارم...

 

#محمد_سلمانی


دیگر اشعار : محمد سلمانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 97/1/18 ساعت : 11:53 صبح

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

 

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

 

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر

ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

 

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی

حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

 

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است

از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

 

ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن

بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

 

«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!

ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

برای بار هزارم میگویم که دوستت دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته نزار قبانی تاریخ : 97/1/17 ساعت : 4:46 عصر

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم

 

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم

چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟

چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟

اندوهم چون کودکی‌ست… هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر

بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم

تو را دوست دارم

بگذار لغت‌نامه را زیرورو کنم

تا واژه‌ای بیایم هم‌‌اندازه‌ی اشتیاقم به تو

و واژه‌هایی که سطح سینه‌هایت را بپوشاند

با آب، علف، یاسمن

بگذار به تو فکر کنم

و دلتنگت باشم

به‌خاطر تو گریه کنم و بخندم

و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم

بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا

که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی

بگذار دولت عشق را بنیان گذارم

که شهبانویش تو باشی

و من بزرگ عاشقانش

بگذار انقلابی به راه اندازم

و چشمانت را بر مردم مسلط کنم

بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم

تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته

از پس هزاران سال، در دل زمین

دوستت دارم

چگونه می‌خواهی اثبات کنم وجودت را در جهان

مثل وجود آب

مثل وجود درخت

تو آفتابگردانی

و نخلستان

و نغمه‌ای که از جان برمی‌خیزد…

بگذار با سکوت بگویمت

وقتی که واژه‌ها توان گفتن ندارند

و گفتار دسیسه‌ای‌ست که هم‌دستش می‌شوم

و شعر به صخره‌ای سخت بدل می‌گردد

 

نزار قبانی


دیگر اشعار : نزار قبانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بیا برای تو قدری بهار آوردم

بدست علیرضا بابایی در دسته سعید صولت تاریخ : 97/1/16 ساعت : 7:10 عصر

بیا برای تو قدری بهار آوردم کرشمه های غم انگیز تار آوردم  سر سپید و جوانی و عمر رفته‌ی خود برای چشم تری با وقار آوردم  نشد تمام درختان باغ را بخرم گلی برای تو از سبزه زار آوردم  تمام شهر پر از دلبران زیبا بود حدیث عشق تو را از کنار آوردم!  قد خمیده ی مردی که دوستت دارد حکایتی ست که بی انتظار آوردم  کمی شراب سفید و کمی غزل،سوغات برایت از سفر قندهار آوردم  هزار شعر فخیم از خودم شنیدی حیف خوشت نیامد و من "شهریار" آوردم  اگر که بی تو زمستان شدم ،فدای سرت بیا ... برای تو قدری بهار آوردم  #سعید_صولت

 

بیا برای تو قدری بهار آوردم

کرشمه های غم انگیز تار آوردم

 

سر سپید و جوانی و عمر رفته‌ی خود

برای چشم تری با وقار آوردم

 

نشد تمام درختان باغ را بخرم

گلی برای تو از سبزه زار آوردم

 

تمام شهر پر از دلبران زیبا بود

حدیث عشق تو را از کنار آوردم!

 

قد خمیده ی مردی که دوستت دارد

حکایتی ست که بی انتظار آوردم

 

کمی شراب سفید و کمی غزل،سوغات

برایت از سفر قندهار آوردم

 

هزار شعر فخیم از خودم شنیدی حیف

خوشت نیامد و من "شهریار" آوردم

 

اگر که بی تو زمستان شدم ،فدای سرت

بیا ... برای تو قدری بهار آوردم

 

سعید صولت 


دیگر اشعار : سعید صولت
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟

بدست علیرضا بابایی در دسته مژگان عباسلو تاریخ : 97/1/14 ساعت : 5:2 عصر

دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟

 

دلتنگم و دلگیر، مگر ابر بهارم؟

کو چاره به جز اینکه در این گوشه ببارم؟

 

ای قایق توفان‌زده، ای دل! به چه امید

گفتی که تو را باز به دریا بسپارم؟

 

موجم که شنید از لب ساحل دم آخر:

برگرد، به غیر از تو کسی نیست کنارم

 

ابرم که بریدم دل از اعماق تهی تا

بر شانه‌ات ای کوه کمی سر بگذارم

 

دلتنگم و دلگیر ولی چاره ندارم

جز اینکه تو را چون همگان دوست بدارم

 

مژگان عباسلو


دیگر اشعار : مژگان عباسلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آنها که بی کسند به یک در زدن خوشند

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین زحمتکش تاریخ : 96/12/20 ساعت : 7:3 عصر

آنان که بی کسند به یک در زدن خوشند

 

آن شاعران که از تو به توصیف تن خوشند

کورند آنقدر که به یک پیرهن خوشند

 

زیبایی ات وسیع تر از حد وصف ماست

بدبخت مردمی که به اشعار من خوشند!

 

دلخوش به خنده‌های منِ خیره سر نباش

دیوانه ها به لطف خدا، غالباً خوشند!

 

مو وا کن و ببین که در این شهر ، عده ای

با آن کمند گرم به هم ریختن خوشند

 

گاهی مرا نگاه کنی رد شوی بس است 

آنها که بی کسند به یک در زدن خوشند

 

حسین زحمتکش


دیگر اشعار : حسین زحمتکش
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته وحید حیاتلو تاریخ : 96/12/14 ساعت : 4:49 عصر

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن  دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست

 

با شما تنها نشستن در کناری خوب نیست

یا چنین آسان به من دل میسپاری ! خوب نیست

 

نا مسلمان اینقدر با موی خود بازی نکن

دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست

 

 طبق باورهای دینی با شما بودن بد است !

این تعامل های نا مشروع ? آری خوب نیست

 

 گریه هم گاهی برای چشم هایت لازم است

مثل ابری منقلب باشی ? نباری ! خوب نیست

 

 دل شکستن در کنار دلبری ها  ؛خار را ....

در کنار بوته ای از گل بکاری خوب نیست   !

 

وحید حیاتلو


دیگر اشعار : وحید حیاتلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

بدست علیرضا بابایی در دسته علیرضا قزوه تاریخ : 96/12/9 ساعت : 4:55 عصر

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

 

 

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خون ریز

من شهر نشابورم و تو لشکر چنگیز

 

ای اشک توام باده و چشم تو پیاله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبریز

 

پرهیزگران را چه نیازی ست به توبه

یا توبه گران را چه نیازی ست به پرهیز

 

هر روز یکی خشت می افتد به سر ما

ای سقف ترک خورده ، به یک باره فرو ریز

 

ای آینه ی " لست علیهم بمسیطر   "

دریاب مرا ، حضرت شمس الحق تبریز!


علیرضا قزوه

 


دیگر اشعار : علیرضا قزوه
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/12/2 ساعت : 5:39 عصر

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما

 

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما 

تو مهربان ترینشان بودی 

عمیق ترینشان 

عزیزترینشان 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان 

به پای تو نرسیدند 

به قلبم نرسیدند

 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره 

باز می گردی 

و هربار  

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر

 

#رویا_شاه‌_حسین‌_زاده 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/11/20 ساعت : 5:15 عصر

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

 

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد

 

عقربی را که خودش را زده، زود است ملامت

تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد

 

دوستی با تو میسّر که نشد، نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف

و همین حیف خودش مطمئناً فلسفه دارد

 

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم

تازه فهمیده ام این بند کفن فلسفه دارد

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

محبوب کردن